اول خیلی دلم میخواست جای این متن یه علامت سوال بزرگ میذاشتم؛ همه حرف ها رو هم خودش بزنه.گاها فرصت هایی پیش میاد که نگاه کنم به آدمهائی که بخش مهمی از زندگیم رو باهاشون سپری کردم و از خودم بیپرسم وسط این آدمها چیکار میکنم. اینکه چطور ساعت ها و روزها رو درکنار این آدمها زندگی کردم بدون اینکه بخوام به چرائی بودنم در کنارشون فکر کنم. گاهی بنظر میرسه این چارچوب ها هستن که بودن در کنار بعضی آدمها رو معنادار میکنن. پات رو که بیرون بذاری دیگه چیزی وجود نداره.
دوم سفر! حتی یه علامت سوال هم به تنهایی قابلیت به دوش کشیدن همه سوالها و ابهام هام رو در باره این مساله نداره. هروقت پام رو برای سفر از خونه بیرون میذارم، حس عجیبی از میل به تنهائی، خلوت و ناظر بودن بهم غلیه میکنه. تنهائی ای که عمیقا بهش علاقمندم و حجم خوبی از حس آزادی از دغدغه های همیشگی همراهیش میکنه. انگار که بشه همه چیز رو گذاشت و گذشت.
سوم مساله حتی میتونه برعکس باشه. شاید جاهایی این آدمهان که نمی تونن جایگاه معنائی خودشون رو نسبت به بقیه آدمها پیدا کنن. اینکه چطور باید یرهمکنش کنن و خودشون رو در مختصات درست، در جائی که واقعا باید قرار بگیرن قرار بدن.. اونوقته که از خودت میپرسی من وسط این آدمها چیکار میکنم.
#تردید
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶  توسط MRM
|
نسیان...
ما را در سایت نسیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 104
تاريخ: دوشنبه
9 بهمن
1396 ساعت: 8:09